صناعات ادبی در قرآن کریم
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٥  کلمات کلیدی:

سالها پیش در مشهد مقدس ضمن قرائت کتاب «محکم خدا» کم و بیش و در حدود برداشت قلیل خود، مباحث مربوط به الفاظ قرآن رامورد تامل و دقت بیشتر قرار دادم.هر چند که برای اطلاع خورم بود. بارها در اندیشه ام می گذشت که چرا فصاحت و بلاغتی بالاتر از قرآن وجود ندارد؟ چرا با اینکه قرآن پیش از تدوین هر دانش ادبی نازل شده است، با اینهمه از زیبایی و فنون برتر لفظی و معنوی برخوردار می باشد؟ عوامل فصاحت و بلاغت و عدم تناقض در قرآن را هر یک از علما و دانشمندان متخصص بعد از نزول تا به امروز گفتند و نوشتند. اما از آوردن حتی یک آیه مانند آن عاجز ماندند.


 

پیش از ورود به مبحث «صناعات ادبی» قرآن کریم و درک فضای فکری و احساسی اعراب و همچنین علت نزول قرآن به این سبک و سیاق لفظی که بسیار هم کارآمد بود ،لازم به ذکر مقدماتی است که طی چند مبحث بیان می شود.مگر می توان فصاحت و بلاغت قرآن را بدون علم به ادبیات دوره «جاهلیت» عرب شناخت و از آن بحث نکرد؟

باید دانست که هیچ ملتی به اندازه عرب دوره جاهلیت شیفته سخن و زیبایی کلام نبوده است.نامی که این قوم برای خود بر گزیده به خوبی این توجه را می رساند.آنان خودشان را «عرب» و دیگر ملتها را «عجم» نامیدند و مرادشان از این نامگذاری این بوده که در بین تمام اقوام تنها آنها می توانند منظورشان را با با سخنان دلنشین و فصیح بیان کنند وتنها زبان عربی است که هر معنی و منظوری را بوسیله آن زبان می توان روشن ساخت و به دیگران فهماند. اقوام دیگر مانند فارس، اروپایی، ترکها زبانشان مبهم و غیر فصیح و «گنگ» می باشد. چون «اعراب» و «تعریب» به معنی فصاحت و روشنی سخن و تهذیب گفتار است از سخنان غلط. اما« اعجام» از لفظ«عجمه» به معنی لکنت و گرفتگی زبان در سخن می باشد. عجم در سخنوری ضد اعراب است. بنابراین ریشه بلاغت عربی را باید در ادب دوره جاهلی از یک طرف و قرآن کریم از طرف دیگر جستجو کرد. زیرا این دو عامل اصیل ترین ریشه های بلاغی و ادبیات عرب را در خود دارند.

 

اغلب مورخین به وجود شعر و خطابه در دوره جاهلیت عرب اشاراتی دارند. به طوری که این قوم را در زمینه سخنوری و فن خطابه با یونانیان و رومیان باستان مقایسه نموده اند.

 

اصولا هوای صاف و آسمان درخشان پرستاره عربستان مردم آن سرزمین را مردمی با ذوق و شاعر طبع و فصیح اللسان بار آورده بود وآنجا که در جنگ و اختلافات میان خانواده ها و قبایل ازشمشیر ونیزه کاری برنمی آمده، و یا ماههای حرام بوده وجنگ وکشتارتعطیل می شد، میدان به مردم صاحب بلاغت و فصاحت و تیز زبان می رسید.

 

همچنین این موضوع که در بازار «عکاظ» هریک از شاعران می خواسته که بر رقبای خود برتری یابد و سخن وی دلنشین و فصیح باشد ، دلیلی بر توجه به فصاحت و بلاغت و اهمیت کلام فصیح و بلیغ در بین اعراب پیش از اسلام می باشد.

 

عربها فطرتا شاعر بودند. به طوری که نوشته اند: حتی دزدان و دیوانگان عرب شعر می گفته اند.زنان شاعر نیز در عرب زیادبوده اند و هریک از آنان که طبع شعر هم نداشته است، در مجالس شعرا می آمده و شعر را گوش می دادند. همچنین مجالسی برای بررسی و تحقیق در باره برتری شاعران تشکیل می دادند.درآن مجالس از هر نوع شعری سخن می گفتند. کودکان عرب نیز که کمترین اطلاعی از شعر و ادبیات نداشتند ، در کودکی تا حد توان خود شعر می سرودند. اصولا هرکس به سن جوانی می رسید و شعر نمی گفت و استعداد خود را نشان نمی داد،او را ناقص می دانستند. اعراب در مدت یک قرن دوره جاهلیت به اندازه ای شعر گفته که هیچ ملت پیشرفته در ادبیات به مدت چند قرن آن اندازه شعر نگفته اند.چنانکه نقل شده تنها «ابوتمام» غیر از قصیده چهارده هزار رجز عربی دوره جاهلی را از حفظ داشته و یا «حمادالراویه»بیست و هفت هزار قصیده می دانست که هر قصیده با یکی از حروف آغاز می شده است.محققین از صدها شاعر در این دوره نام بزده اند که گرچه مبالغه آمیز می نماید ،اما شاهدی بر وجود اشعار و فنون ادبی در این دوره دارد.

 از طرف دیگر عربها محفلهای ادبی تشکیل می دادند و در آن محافل مشاعره و سخنوری می کردند.این محفلهای ادبی را باصطلاح آنروز «نادی باشگاه» می گفتند. مثلا طایفه قریش باشگاه مخصوصی داشتند که به «نادی قریش» مشهور بود. دیگر جایگاه ادبی عرب «دارالندوه» بود که در مجاورت کعبه قرار داشت و هرگاه از کار روزانه فارغ می شدند،به آن باشگاهها می رفتندو به سخنوری و شعر خوانی و مباحثه می پرداختند.

 عرب جاهلی به اندازه ای شعر و شاعری را احترام می کردندکه هفت قصیده از اشعار قدیم شاعران خود را با آب طلا روی پارچه مصری نوشته و آن را در پرده های کعبه آویخته بودند. این نوشته ها همان است که بنام «معلقات» یا «مذهبات» معروف است.مانند معلقه یا مذهبه «امرالقیس» و یا معلقه «نابغه ذبیانی».

 تاثیر شاعران این دوره در میان مردم به آن اندازه بود که عربها سعی داشتند، شاعران آنها را مدح کنند. زیرا هرکس که مدح می شد ، ارزش و مقام او بالا می رفت. چنانکه گفته اند : کسی که مورد مدح قرار می گرفت ، اگر دخترانی در خانه داشت ،بعد از مدح شاعر شوهر می کردند.این واقعه مربوط است به شخصی بنام «ملحق» که پس از مدح او بوسیله «اعشی»در بازار «عکاظ» فوری دخترانش به شوهر رفتند.از این گذشته عربها از هجو و بدگویی شاعر می ترسیدند و ازوی برای اینکه مورد تعرض قرار نگیرد عهد و پیمان می گرفتند. از لحاظ دیگر شاعر تنها کسی بود که می توانست دو قبیله را به جنگ بر انگیزد ویا بر عکس از جنگ باز دارد.این بود که عربها از هجو شاعران می ترسیدند و به مدح آنان افتخار می کردند.

 خطابه نیز در بین عرب جاهلی رونق فراوان داشت. این فن ادبی که همراه با فصاحت و بلاغت بوده و هر خطیبی برای اظهار فضل و بدست آوردن شهرت در محافل و اجتماعات حضور می یافت. هر قبیله کوشش می کرد تا در میان قبیله خود افراد خطیب داشته باشد. چنانکه افتخار هر قبیله به قبیله دیگر به داشتن خطبای آن بستگی داشت. پیران جوانان خودرا از ابتدای جوانی به خطابه سرایی عادت می دادند .موضوع بیشتر خطابه ها مباهات به قبیله و خاندان خود بوده که در محافل برای خودنمایی اظهار می شده است. رویهمرفته عربهای جاهلی گرچه خواندن و نوشتن نمی دانستند اما خطبه های بلیغی می گفتند. مشهورترین آنها یکی «قیس بن ساعده» و دیگر «سحبان واثل» است. که خطابه سرایی آنان بین اعراب مشهور می باشد.

 مشهور ترین جایگاه عرضه شعر و خطابه در زمان جاهلیت عرب بازار «عکاظ» واقع در میان دو شهر طائف و نخله بوده است .هنگامی که اعراب قصد برگزاری حج را داشتند در این بازار اقامت می کردند.زمان حضور در بازار عکاظ از اول ذی القعده تا بیستم بود. انواع کالا ها خرید و فروش می شد. حتی شعر و خطابه. ذکر این نکته مهم است که عربها از ابتدای تاسیس بازار عکاظ از حضور مردم و قبیله ها استفاده می کردند و شعرا اشعار خودرا می خواندند. خطیبان نیز خطبه هایشان را قرائت می کردند.در پایان از بین آنان دانشمندانی انتخاب می شدند که شعر و خطابه شرکت کنندگان را بررسی و برترین گفتارها را تشخیص داده اعلام نماید. گویند هر گاه نابغه ذبیانی به بازار عکاظ می آمد سراپرده قرمز رنگی از چرم برای او درست می کردند. حتی طایفه قریش برای این که مردم بیشتری را به بازار بیاورند آنجا را نمایشگاه شعر و ادب وخطابه سرایی قرار دادند و در نتیجه هر سال عده ای زیاد از گویندگان و خطیبان عرب برای اظهار فضل و شهرت به عکاظ می آمدند.بدیهی است که چنین نمایشگاهها و محافل ادبی می توانست قریحه مردم را بکار اندازد. از طرف دیگر چون هر قبیله از جاهای دور آمده و الفاظ بدیع و شیوایی برای عرضه آورده بودند زبان همه حاضرین در بازار رشد و نمو می کرد و از خطاهای لفظی پاک می شد. مثلا مورخین نقل می کنند که طایفه قریش به بازار عکاظ می آمدند و الفاظ و سخنان شیوای دیگران را می شنیدند و آنچه را که پسندیده بود بر می گزیدند و در زبان خود وارد می کردند.بطوری که زبان قریش تا اوایل ظهور اسلام فصیح ترین زبان قبیله های عرب شد. زیرا از هر عیب و لغزش پاکیزه گردید.

 بنابراین در جامعه ای که فصاحت و بلاغت به این اندازه رونق داشته و شاعر و خطیب شرف و ناموس قبیله را نگه می داشت ،اما معنویت قرنها سقوط کرده است چگونه می شود با آنان سخن گفت؟ چگونه می شود تمدن و معنویت را به آنها بر گردانید؟

 بدیهی است که تنها کلام خدا می تواند به مقابله بر خیزد و چنان تاثیری بر ذهن آنها داشته باشد که سخنان شاعران و خطیبان را بی ارزش نماید. کلام قرآن چنان در گوش عرب زیبا و دلنشین جا کرد که دل از آنان ربود. گرچه پیش از این با کلام فصیح آشنایی داشتند اما فصاحت و بلاغت قرآن برتر آشکار شد. گویند عمربن خطاب از شنیدن آیاتی از سوره «طه» چنان دگرگون شد که اسلام آورد. مشرکان قریش که تاثیر فوق العاده وشگفت انگیز قرآن را در وجود خود و دیگران می دیدند تنها راه چاره را در این دانستند که نگذارند قرآن به گوش کسی برسد. قالوا لا تسمعوالهذا القرآن و... و کفار گفتند برای این قرآن فرا گوش ندارید و در آن سر و صدا و یاوه گویی کنیدشاید پیروز شوید. (سوره فصلت- آیه 26).

 از آیه فوق چنین استنباط می شود که نه تنها مشرکان می ترسیدند دیگران مجذوب قرآن شوند بلکه از خود نیز هراس داشتند. زیرا کلام خدا برای همه فصیح و بلیغ است. عرب جاهلی دیگر می داند که قرآن نه تنها در بازار عکاظ بلکه در قلوب تمام قبیله های عرب جای دارد. با نزول قرآن دیگر جایی برای خود نمایی فصحا و بلغای دوره جاهلی نیست. قرآن چنان خطبه هایی آورده است که عرب را به مقابله می خواند و ابتدا از آنان می خواهد مانند قرآن بیاورند.( سوره الاسرا- آیه 88 )

 سپس خداوند تخفیف داده و از آنها می خواهد که فقط ده آیه بیاورند اگر می توانند( سوره هود- آیه 13) سرانجام اگر می توانند یک سوره بیاورند. (سوره بقره- آیه 23)

 مگرنه عربها در سخنوری و خطابه زبانی برنده داشتند؟ اکنون در برابر سخنانی قرار گرفته اند که همه زبانهای فصیح را زیر تسلط خود درآورده است و فصحا و بلغا می بایست فصاحت و بلاغت را از قرآن بیاموزند. پس سخنان نازل شده بر پیامبر گرامی اسلام بس محکم و بلیغ است که جای انکار برای هیچ فردی نمی گذارد.

 اعراب جاهلی در برابر ابهت قرآن ناچار به تهمتهایی دست زدند . یکی اینکه پیامبر(ص) را شاعر می خواندند. دیگر اینکه چون سخنان بلیغ قرآن را مقابل خود می دیدند می گفتند قرآن را شیطان به پیغمبر (ص) وحی می کند. این تهمتها قبل از هجرت همواره گفته می شد . پس از هجرت از مکه،آیات بعد از نهی شاعری نازل شده و شاعرانی را که با اشعار خود رسول خدا (ص) را هجو کرده و یا به دین اسلام طعن زده و اسلام و مسلمین را بد گویی کرده اند ،پاسخ داده و رد نموده است.

پس از ظهور اسلام ادبیات دوره جاهلی نه تنها تضعیف نشد بلکه در اسلام رونق بیشتری یافت. زیرا مسلمانان در فتح ها و جنگها بیشتر به خطابه احتیاج داشتند. عربهای امروزی هم هنوز تحت تاثیر شعر و خطابه هستند. اما علت عقب ماندن شعر از خطابه به عقیده جرجی زیدان این است که در قرآن از شعر و شاعری بدگویی شده ولی از خطابه نشده است. البته بد گویی از شعر و شاعری که جرجی زیدان اشاره می کند مربوط به آیات مکی می باشد که در آن اشعار پیامبر اکرم(ص) را هجو می کردند.

یادآوری این نکته ضروری می نماید که خطابه اسلام و جاهلیت تفاوت داشت. زیرا مسلمانان خطبه های خود را از قرآن اقتباس می کردند و خطابه را با آیات قرآنی تزیین می نمودند. از آن آیات شاهد و مثال می آوردند.حتی گاهی تمام خطبه آنها از قرآن بوده است.

 در هر حال زبان عرب بوسیله قرآن حیات جاودان یافت و پرمایه شده و قواعد تمام علوم و ادبیات عرب از برکت قرآن وضع گردید.اهمیتی که مسلمانان از زمان پیامبر اکرم(ص) به حفظ و جلوگیری از غلط خواندن قرآن کریم داشتند در باره هیچیک از کتابهای آسمانی انجام نگرفته است. شاید این کوشش نیز نتیجه تعلیمات مخصوص آورنده قرآن به اصحابش بوده باشد. حفظ و نگهداری آیات قرآن در ابتدای نزول دو عامل را در بر داشته است یکی علاقه ای که اعراب به یاد گرفتن سخنان فصیح و دلنشین داشتند و دیگر اینکه به پیغمبر اکرم(ص) و کتاب آسمانی آن بزرگوار ایمان صادقانه ای پیدا کرده بودند.اولین آیه به عقیده «نولدکه» در لیله القدر برابر با اول فوریه سال 610 میلادی وقتی که پیامبر(ص) در غار حرا بود جبرییل بر ایشان نازل کرد و محمد(ص) را به قیام و رسالت فرمان داد. اما مسلما اولین در روز 27 رجب بوده که شیعه فرقه بر حق اسلام بدان اعتقاد دارد. در مورد تدوین و ترتیب قرآن در زمان پیامبر (ص) سخنان و عقاید مختلف است. آنچه مسلم است سوره های این کتاب آسمانی در زمان حیات ایشان مرتب شده ولی این ترتیب کامل نبوده . بنابراین برای حفظ و نگهداری آیات و سور قرآن بعضی افراد را به عنوان «کتاب وحی» تعین فرموده بود. از این گذشته قرآن در آغاز پیدایش اسلام سینه به سینه نقل می شد. بدین ترتیب در قرائت آن اختلافی روی نمی داد . نویسنده «تاریخ تمدن اسلام» آورده است که قرآن یکباره نازل نشد بلکه در مدت بیست و سه سال از آغاز تا رحلت حضرت رسول (ص)طبق مقتضیات آیه به آیه و سوره به سوره در مکه و مدینه نازل شد. صحابه و کاتبین وحی هر آیه و سوره را روی تکه های پوست و یا استخوانهای پهن مانند کتف و دنده ها و یا روی لیف خرما و یا روی سنگهای پهن می نوشتند. و اینکه عده ای از مسلمانان به نام«قراء» آن را در سینه حفظ داشتند. همچنین نویسنده «قرآن بر فراز آسمانها» آورده است که: نویسندگان قرآن آیات کریمه قرآن را روی چوبهای نخل یا خرما و قطعات سنگ سفید و پارچه نگاشته و گاهی روی حریر و پوست و شانه های گوسفند وشتر به عادت عربها که آنها روی این اشیا کتابت می نمودند، آیات را می نوشتند و به آنها «صحف» گفته می شد. بنابراین در زمان پیامبر اسلام(ص) قرآن به صورت صحف بوده که به کاغذهای نوشته شده می گویند. نوشته هایی که یه صورت کتاب در نیامده باشد. بر عکس «مصحف» که به معنی کتاب است. صاحب کتاب «تاریخ جامع قرآن کریم» چنین آورده است: پیامبر اکرم (ص) نویسندگانی داشت که وحی را به خط مقرر نسخی می نوشتند و تعدادشان 43 نفر بود که از همه بیشتر در کتابت وحی «زیدبن ثابت» و علی بن ابیطالب(ع) بودند.

 بعداز وفات پیامبر(ص) حضرت علی(ع) نسبت به جمع آوری قرآن اقدام نمود. به طوری که تا به اتمام نرسید از خانه بیرون نیامد. جمع آوری قرآن به وسیله حضرت علی به ترتیب نزول بوده و آیات ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه را نوشت. بدین ترتیب حضرت علی بن ابیطالب به عنوان نخستین جامع و مدون قرآن بعد از رحلت رسول خدا(ص) به شمار می آید.

 در زمان ابوبکر شخصی به نام «مسیلمه» در شهر یمامه ادعای پیغمبری کرد. وی سپاهی برای مبارزه با او فرستاد که بیشتر این سپاه را قاریان و حافظان قرآن تشکیل می داد.

گفته شد که در زمان ابوبکر شخصی بنام مسیلمه در شهر یمامه دعوی پیغمبری کرد. ابوبکر سپاهی که اغلب قاریان و حافظان قرآن بودند به مبارزه با او فرستاد . در جنگی که رخ داد مسیلمه کشته شد و همچنین در این جنگ بسیاری از قاریان و حافظان شهید شدند. عمرخلیفه دوم بعد از این رویداد به ضرورت جمع آوری قرآن پی برد.

در زمان عثمان تصمیم به جمع آوری قرآن گرفته شد. از این جهت دوازده نفر از قریش و انصار برگزیده شدند. آنان چنان کردند و سه نسخه نوشته شد که یکی را عثمان نزد خود نگه داشت و یکی را به بصره و دیگری را به شام فرستادند.

 آیات و سوره های جمع آوری شده در آن زمان علامت و نشانه ای نداشته است و همچنین نقطه گذاری روی حروف متشابه صورت نگرفته بود. همین امر موجب اختلاف در قرائت قرآن می شد. اولین کسی که حرکات را در خط عربی معمول کرد «ابوالاسود دوئلی» بود . که بوسیله نقطه گذاری روی کلمات عربی حرکاتی تعین نمود . از این رو برخی از مورخین گمان کرده اند که ابوالاسود نقطه گذاری را اختراع نموده است. در صورتی که وی نقطه را برای تشخیص اسم و فعل و حرف بکار برد نه اینکه به وسیله نقطه «با» و «تا» و «جیم» را از یکدیگر تمییز بدهند.

 قرآن یگانه معجزه حضرت محمد(ص) است. معجزه کلام هدایت کننده اش تا به امروز بصورت معمایی لاینحل باقی مانده وهمین صفت اعجاز آمیز است که خواننده و یا شنونده قرآن را اگر تقوایی هم نداشنه باشد دچار شور و هیجان مخصوصی می کند. بهتر بگوییم قرآن اختراعی است مانند سایر اختراعات الهی که کاملا معجزه بوده و هیچ احدی را یارای سهیم بودن در آن اختراع نیست.

 قرآن برای تمام طبقات و ملتها معجزه است. برای ادیبان از لحاظ ادبی و برای سخنوران از نظر فصاحت و بلاغتی که در این کتاب آسمانی وجود دارد. برای دانشمندان ازجهت دانشها و برای جامعه شناسان و حقوق دانان از نظر جامعه شناسی و قوانین و مقررات. برای سیاستمداران از جنبه سیاسی و روش حکومت اسلامی و برای علمای اخلاق از لحاظ وجود اخلاقیات معجزه است.

 اما اعجاز قرآن چگونه درک می شود؟ علما معتقدند که درک و فهم اعجاز قرآن منوط به آشنایی و آگاهی به بلاغت قرآن است که اگر آدمی از علم بلاغت غفلت ورزد و فصاحت و بلاغت قرآن را نفهمد اعجاز قرآن را درک نکرده و زیبایی کلام خدا را نفهمیده است.بد نیست راجع به علوم قرآنی که صناعات ادبی قرآن نیز یکی از آنهاست بحثی هر چند کوتاه داشته باشیم.

 اسلوب قرآن از همان ابتدا وسیله پیدا شدن علومی برای درک حقیقت قرآن گردید. علوم قرآنی به مجموعه مسائلی گفته می شود که به چگونگی نزول و تلاوت ونگارش و تدوین وتفسیر کلمات و بیان خصوصیات قرآن مربوط می شود. خطبا قرآن را سرمشق قرار دادند و نویسندگان از آیات قرآن کمک گرفتند .عبارات قرآن زبانزد ادیبان گشت ودر شرح و تفسیر و لغت و کلام وانشا مرجع و ماخذ صاحبان فن قرار گرفت. کسانی که ذوق ادبی و استعداد شعری داشتند به زیبایی الفاظ و کلمات و شیوه آیات و ایجاز و اطناب قرآن توجه کردند و علوم «معانی و بیان و بدیع » را بنیان گذاردند. اولین کسی که در بدایع قرآن بررسی کرد «ابن ابی الصبح » بوده که به نوشتن رساله ای هم در این باره پرداخته است. جهت وارد شدن به بحث اصلی یعنی صناعات ادبی ضروری است که به بلاغت قرآن پرداخته شود که به راستی بلاغت چیست؟

 بلاغت در لغت به معنی شیوا سخن گردیدن، چیره زبانی و زبان آوری است. اما در اصطلاح مطابق بودن کلام با مقتضای مقام یا فصاحت آن. مثلا اگر مقام مقتضی ایجاز است کلام را مختصر آورند و اگر مقتضی تاکید است کلام را موکد آورند. بحث در زمینه بلاغت قرآن از اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم هجری آغاز شد. گفته اند: منظور از بررسی علوم بلاغی قرآن شناخت اعجاز قرآن کریم و رسیدن به راز معجزه بودن آن است. اعجاز قرآن را به وسیله علوم بلاغی بهتر می توان شناخت. به همین جهت است که عده ای از علما گفته اند: پیدایش علوم بلاغی در زبان عربی برای شناساندن قرآن بوجود آمده است و علوم بلاغی را از دانش های مخصوص قرآن دانسته اند. مفسر قرآن و آن کسی که نیز بخواهد از نکات معنوی قرآن آگاه شود باید از علوم بلاغی قرآن ابتدا آگاهی یابد. اصولا فصاحت و بلاغت زبان عرب را کسی درک می کند که بر ادبیات عرب مسلط باشد. پس اگر به تفسیرهای عربی مراجعه شود فصاحت و بلاغت آیات شریفه قرآن بهتر درک خواهد شد. خطیب قزوینی می نویسد: اندیشه اعجاز قرآن مرا به نوشتن کتاب «تلخیص المفتاح» واداشت. او معتقد بود که علوم بلاغی از دانش های با ارزشی است که با آن اعجاز قرآن شناخته می شود. کلام قرآن مانند سخنان فصحا و خطبای زمان جاهلیت نیست. زیرا بلاغت قرآن به حدی بود که برای مردم جاهلی ثابت شد آن از خود پیغمبر(ص) نیست بلکه آن کلام خدا و وحی رسیده بر پیامبر گرامی اسلام(ص) می باشد.یقین شد که در قرآن زیبایی و محسناتی وجود دارد که آن را تا سر حد معجزه رسانیده است.

 چنانکه گذشت عرب جاهلی با کلام فصیح و سخنان بلیغ آشنایی داشت. این بود که وقتی اعراب سخن خدا را شنیدند فریاد بر آوردند «انه سحر ساحر »

 گویند ولید بن مغیره مخزومی وقتی سخن قرآن را گوش داد و بلاغت بیش از حد آن را درک کرد و پس از دقت و اندیشه در آن کلام گفت: ان هذا الا سحر یوثر . اگرچه مغیره این سخن را از روی دشمنی و تعصب جاهلی خود به زبان آورده ولی حاکی از بلاغت قرآنست. در تاثیر بلاغت قرآن ذکر شده است که هر وقت کسی آیاتی از زبان پیامبر اسلام می شنید دین آبا و اجدادی را رها می کرد و مسلمان می شد . گرچه می دانست از قبیله خود طرد می شود و یا مورد شکنجه قرار می گیرد. فصاحت و بلاغت قرآن از همان زمان نزول مسئله روز بوده و از هر هنری بیشتر رواج داشته است.

 در اینجا بحثی دیگر پیش می آید که با صنایع ادبی ارتباط مستقیم دارد و آن طرح سوالی است بدین شکل که بلاغت قرآن در چیست؟

 برخی علمای بلاغت و دانشمندان اعجاز بلاغی قرآن را در الفاظ آن دانسته اند. برخی دیگر در حروف و نظم آن . بنابراین بلاغت قرآن از دیدگاههای مختلف مورد بحث قرار گرفته است و هر یک دلایلی برای ادعای خود آورده اند. در تفسیر نوین آمده است: در همه قرآن یک لفظ نا زیبا و غیر منتخب بکار نرفته است تا این حد که اگر لفظی مفردش زیبا و جمعش نا زیبا و یا برعکس بوده فقط همان که زیباست استعمال گردیده است. مثلا تلفظ «ارض» در قرآن زیاد آمده ولی جمعش «ارضون – اراضی» بکار نرفته ویا کلمه «الباب » هیچگاه مفردش «لب» که ثقیل می نماید آورده نشده است.

 بطور کلی الفاظ و کلمات قرآن و ترتیب جملات آن چنان نظمی دارد که غیر ممکن است بتوان در آن تغیری داد . اما در بلاغت حروف نیز نمونه هایی نقل می گردد.

 در زبان عربی هرگاه سه حرف از یک جنس جمع شدند ایجاد سنگینی در تلفظ می کند و حرف سوم را تبدیل می کنند. مانند این عبارت قرآن « و علی امم ممن معک » که دارای پنج میم است . اما ثقلی بوجود نیاورده یا کلمه «ضیزی» که به معنی مخالف انصاف و عدالت می باشد چنان بجا و زیبا بکار رفته که در تمام لغت عرب لفظی بهتر از این پیدا نمی توان کرد.

 رافعی در کتاب خود موسوم به « تاریخ آداب اللغه» آورده است: یک حرف در جایگاهش معجزه است. زیرا آن حرف کلمه ای را که در آن واقع شده نگاه می دارد و آن کلمه آیه را و آن آیه آیات دیگر را و همین راز اعجاز جاودانی قرآن است.

 نمونه های زیادی در باره توجه علما به بلاغت کلمه و حروف قرآن می توان شاهد آورد. «نولدکه» در کتاب تاریخ قرآن نقل می کند: آیاتی که به لفظ «یا ایهالناس » نازل گردیده در اوایل نبوت و کمی تعداد مسلمانان بوده است. این آیات همیشه هشدار و در مورد «انذار» و « شدت» صادر گردیده و آیاتی که به لفظ «یا ایهاالذین آمنوا» نازل گردیده بعد از ازدیاد مسلمین و مومنین بوده و به آیات رحمت مشهور می باشند. این شیوه خطاب نیز مبتنی بر بلاغت و مقتضای ایراد سخن است . در کدام کتاب ویا بوسیله کدام نابغه می توان انتظار داشت کلماتی بیاورد که از حروف فراوان ترکیب شده باشد اما ثقیل نباشد. مثلا در قرآن آمده است « فیسیکفیکهم الله» .این کلمه از ده حرف درست شده ولی حرکات و سکون و در آنها طوری بکار رفته که مانند کلمات جدا گانه تلفظ و قرائت می شوند. بلاغت قرآن تنها بواسطه آرایشهای کلامی و الفاظ نیست. بلکه از همه جهات ممتاز و برتر است. یکی از آن جهات آوردن مطالب گوناگون از قبیل وعظ،استدلال، اصول عقاید، معارف الهی و احکام، تاریخ و قصص، حقوق و سیاست، قوانین مدنی و کیفری،اخلاق و آداب و هزاران موضوعات دیگر که انسان با خواندن قرآن در سیر و سفر معنوی قرار می گیرد. بلاغت معنوی قرآن در این جا مد نظر نیست و در بحث علما وخبرگان قرار دارد. صناعات ادبی که مورد نظر ماست تنها جزیی از بلاغت لفظ است که به ظواهر کلمات ونظم بین آنها می پردازد.

 حروف بیست و نه گانه قرآن طوری قرار گرفته اند که اگر آن کلمات را با همان حرکات و سکون ومد وشد وبهمان ترتیبی که وقت خواندن قرآن تلفظ می کنیم ادا نماییم الحان و آهنگی از آنها بوجود می آید که هیچ موسیقی دانی نمی تواند آن همه آهنگهای دلنشین از آن حروف بسازد. هریک از آیات و الفاظ در نوع معانی تناسب کامل دارند. روشن است که آیات عذاب و تهدید باید مثل رعد کوبنده باشد و آیات رحمت و بشارت مانند برق روشنی بخش و یا برهان عمیق و خطابه بسیار ساده.

 صاحب کتاب حلیه القرآن در باره دلنشین بودن قرآن مثال جالبی آوردهبدین مضمون:از مبدا خاور میانه که جایگاه زبان عرب است هرچه به سوی مشرق پیش برویم لهجه ها نازکتر می شود مثل زبان مردم چین و ژاپن. از طرف دیگر در غرب خاور میانه نیز یکنواختی لهجه خستگی می آورد. اما در زبان عرب که زبان قرآنست برخی از حروف دارای استعلا و برخی دیگر صفت استفال دارند و ترکیب این دو صفت در زبان قرآن چنان دلپذیری بوجود می آورد که گوش انسان از شنیدن آن خسته نمی شود.

 گفته شد که زبان قرآن دارای دو صفت استعلا و استفال است .اکنون صوت و لحن زیبایی را که در تلاوت آیات کلام خدا توصیه شده است به آن دو صفت اضافه کنید . پیداست که رویهمرفته چه تاثیری در گوش شنونده بجا می گذارد.

 بنا بر این قرآن ضمن آنکه حروف و الفاظ را در بین عبارات پر مغز و پر از حکمت بکار برده آهنگهای گوناگون را بوجود آورده است که هرکسی از هر ملتی و دارای هر زبان از شنیدن قرآن لذتی می برد که از هیچ شعر و آهنگی آن لذت را نخواهد برد.

 اغلب علمای بلاغت مانند «ابن معتز» و « ابو هلال عسکری » معانی و بیان و بدیع را در آمیخته و همه را بنام بلاغت بشمار آورده اند. اما« عبدالقاهر جرجانی» بطور کلی بلاغت را بر دو قسم می داند: قسمی که مربوط است به مفردات کلام و قسمی دیگر که به ترکیب و تالیف آنها ارتباط دارد. در بحث راجع به مفردات «محسنات لفظیه» و راجع به نظم و ترکیب آنها «محسنات معنویه » را مطرح می کند.

 آنچه مدبوط به مفردات کلام است عبارتند از: تجنیس،اشتقاق، ردالعجز الی الصدر، قلب، سجع ، ترصیع،مزدوج، کنایه، مجاز ،استعاره و...

 آنچه مربوط به محسنات معنویه است: مطابقه، مقابله، اعتراض، تلمیح ، لف ونشر، ابهام، مراعات نظیر، اغراق، سوال و جواب و...

 اغلب تعاریفی که از بلاغت می شود متکی هم بر لفظ وهم بر معنی است. اما وقتی سخن از لفظ به میان می آید اصطلاح دیگری متولد می شود که آنرا «فصاحت» می گویند.قرآن علاوه بر بلاغت از فصاحت هم برخوردار است. باید گفت که فصاحت ارتباط مستقیم با لفظ دارد. بطور خلاصه فصاحت کلمه و کلام را وصف می کند ولی بلاغت وصف کلام و متکلم می باشد.

 فصاحت در لغت به معنی «روان بودن سخن ، روانی کلام و تیز زبانی » است. اما در اصطلاح فصاحت شیوایی سخن می باشد که جمله روان و نزدیک به فهم و در گوش شنونده خوش آهنگ و مقصود گوینده را برساند. سخن فصیح باید از چهار عیب خالی باشد: تنافر حروف ، غرابت ، مخالفت قیاس و کراهت سمع.

 قرآن که خالی از این عیب هاست دارای فصاحت می باشد . باید توجه داشت که اگر ملتهای غیر عرب در تلفظ کلمات قرآن دچار اشکال می شوند وخیال می کنند آن کلمات تنافر و یا کراهت سمع دارند در پاسخ به آنان باید گفت : ناتوانی غیر عرب از تلفظ کلمات قرآن ناشی از زبان آنها و عدم کاربرد مخارج حروف عرب است. به عبارت دیگر دشواری تلفظ کلمات قرآن برای غیر عرب دلیل غیر فصیح بودن قرآن نمی تواند باشد. معروفست که «ابن قتیبه» از راه مجاز و استعاره و کنایه به کافران ثابت کرد که بی اطلاعی آنان از اسلوب زبان عربی و عدم آگاهی از روش بکار بردن الفاظ این زبان موجب پیدایش پندار آنان از قرآن شده است.

 سرانجام باید گفت که قرآن شعر نیست و با علم عروض قابل تطبیق نمی باشد . زیرا «عروض» فنی است که قواعد و معیارهای حاکم بر شعر را بیان می کند. پس عروض مخصوص شعر است نه نثر. احتمال می رود که عربها پیش از تدوین عروض با قواعد آن آشنا بوده اند. ولید بن مغیره می گوید:

 قرآن را با تمام بحور عروضی تطبیق کردم و آنرا با هیچکدام از آن بحر ها مطابق ندیدم. قرآن با همین عبارات و بدون تحریف از جانب پروردگار بوسیله جبرییل امین بر حضرت محمد(ص) فرستاده شده است . امتیاز قرآن بر کتابهای مذهبی دیگر مانند تورات و انجیل تنها جنبه لفظی آن نیست بلکه کتاب خدا از جنبه های مختلف معجزه می باشد. اما ما را چون با جهات دیگر آن کاری نیست فقط به جنبه لفظی آن می پردازیم. شیوه ما در اینجا تنها تقسیمات امروزی و علمی سخن فصیح و بلیغ است که اصطلاحا «سخن ادبی» گفته می شود و تشخیص آن جز به دانستن فنون ادبی که مجموعا «فنون بلاغت» و یا « صناعات ادبی» گفته می شود میسر نخواهد بود. اینک به بررسی صناعات ادبی پرداخته می شود و از آیات قرآن مثالهایی نقل می شود تا شاید راهگشایی برای پژ وهندگان و دانش پژوهان قرآن گردد:

1- انشا – در لغت به معنی ایجاد کردنست . اما در اصطلاح عبارت از گفتاری که در آن احتمال صدق و کذب نباشد . مانند: چرا دانشمندان را اکرام نکردی.کاش اکرام می نمودی . قرآن می فرماید (لعلکم تعقلون ) و یا (عسی ربکم یرحمکم )

2- قصر- دادن حکم یا صفتی را به کسی قصر گویند بطوریکه آن حکم ویا آن صفت انحصار همان شخص باشد واز دیگران نفی شود. مثلا می گویند : جز تو کسی نیاید . آمدن را به یک نفر انحصار کرده ایم. مثال از قرآن کریم (إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ) ویا(إِنْ هذا إِلاَّ مَلَکٌ کَرِیمٌ)

 3- فصل- ارتباط بین دو جمله را بصورت عطف وصل گویند. اما اگر بین دو جمله ارتباط معنی نباشد آن جمله را فصل نامند. مانند: علی شاعر و حسن دراز قد است.مثال از قرآن کریم:( یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ)تسبیح می شود در آن خانه ها - بامدادان و شامگاهان . یا(ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدىً لِلْمُتَّقِینَ)آین قرآن هیچ تردیدی نیست در آن - راهنمای پرهیزگارانست .

 4- مساوات – اگر الفاظی به اندازه معنای مورد نظر برای بیان مقصود آورده شود مساوات نامند. سعدی می فرماید: دوچیز طیره عقل است دم فرو بستن – بوقت گفتن و گفتن بوقت خاموشی یا مانند این آیه (ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ)آنچه پیش فرستید برای خودتان از خوبیها نزد خدا می یابیدش. ویا مانند این آیه(وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ)

 5- تشبیه- مانند کردن دو چیز است در یک معنا و آن شامل چهار رکن مشبه- مشبه به - وجه شبه - ادات تشبیه می باشد. قرآن می فرماید(صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ)در این آیه کفار به حیوانات کر و گنگ و کور تشبیه شده اند. مثال دیگر(مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً) کسانی که تورات را پذیرفتند ولی پس از آن از احکام و دستورات آن پیروی نکردند مانند چارپایی است که کتابی چند بر آن حمل نموده باشند.

 6- استعاره- در اصطلاح به یکی از انواع مجاز گفته می شود که مشبه به اضافه مشبه شود. البته با مشابهتی که دارند و این مشابهت را علاقه گویند. پس بکار بردن لفظی در غیر معنای اصلی خود باید مناسبتی داشته باشد که اگر این علاقه و مناسبت مشابهت باشد آنرا استعاره نامند. مانند اینکه گفته شود: شیری دیدم که تیر می انداخت. منظور از شیر مردی شجاع است. مثال از قرآن (إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً) بی گمان منم که استخوانم سست شده و آتش پیری سرم را گرفته.

آتش پیری استعاره است. مثال دیگر(وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ) لفظ «مکر» به معنی برگردانیدن کسی از هدفش از راه حیله است و روا نیست که خدا صفت مکر داشته باشد . پس در آیه کیفری می باشد که خدا به مکر آنها می دهد و استعاره است.

 7- اشتقاق- آنست که در کلام کلماتی آورده شود از یک ماده . بزبان دیگر آن کلمات هم خانواده هستند.( فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّمِ) پس راست گردان روی خود را برای دین درست.مثال دیگر:

 (رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ) خوشنود باشد خدا از ایشان و خوشنود باشند ایشان از خدا. (رضی)- (رضوا) اشتقاق هستند.

 8- التفات - در اصطلاح بدیع آنست که از مطلبی به مطلب دیگر یا از مخاطب به غایب و یابرعکس توجه کند. البته بر خلاف انتظار شنونده. مانند (وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ) و آمرزش خواهید از خدای خود برگردید بسوی او زیرا پروردگار من مهربان و دوستدارست. مثال دیگر(وَ هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً) اوست آنکسی که فرستاد بادها را بشارت دهنده و پیش از نزول رحمتش و فرود آریم از آسمان آبی پاک کننده.

 در آیه بالا از غایب به مخاطب توجه شده است.در قرآن آیات زیادی در این صنعت آمده است.

 9- ایهام - بمعنی به شک انداختن است. اما در اصطلاح آنست که گوینده الفاظی بیاورد که که دارای دو معنی باشد. یکی معنی دور و یکی نزدیک. شنونده ابتدا معنی نزدیک را متوجه می شود ولی مقصود گوینده معنی دور بوده است. می فرماید(الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ) در این آیه (نجم) هم به معنی ستاره و هم به معنی گیاه آمده ومقصود گوینده معنی دوم می باشد.

 10- افتنان – آنست که گوینده در گفته خود دو معنای متضاد بیاورد. درفارسی می گوییم: مردن اول زندگی است. مثال از قرآن کریم (کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقى وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ)هرکه در روی زمین است نابود می شود و باقی می ماند ذات پروردگار... کلمات (فان) و (یبقی) دو لفظ متضادند.

 11- اغراق - مبالغه و زیاده روی در ستایش ویا نکوهش کسی و یا چیزی را اغراق گویند.البته این صنعت را نباید با «غلو» اشتباه کرد. زیرا اغراق وصف کردن کسی و یا چیزی است که طبق عادت ممکن نیست ولی از روی عقل امکان دارد. اما غلو هم از لحاظ عادت و هم عقل غیر ممکن است. مثال(وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ) و در نیایند در بهشت تا وقتی که در آید شتر در سوراخ سوزن.

 12- ابهام - ابهام یا ذو وجهتین آنستکه گوینده عبارتی آورد که دارای دو معنی متضاد باشد. مانند این عبارت فارسی: من نمی گویم که کدام رفتار تو خوب یا بد است ولی رفتار تو دشمن را دوست می کند.مثال از قرآن کریم(إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ ) من یا شما بر راه راستیم یا در گمراهی آشکار. در اینجا معلوم نیست چه کسی در گمراهی و چه کسی به راه راست می باشد.

 13- ارسال المثل- در ادب فنی است که در نوشته و یا گفتار مثل ویا عبارتی حکمت آمیز آورده شود که البته باید مناسبت داشته باشد. مانند: بیچارگان را زود دستگیری کن زیرا که در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. یا مانند این آیه (وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِما لا یَسْمَعُ إِلاَّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ) مثل آنانکه کافر شدند همچون مثل شبانست که بانگ می زند به چیزی که نشنود خواندنی و آوازی. کر و گنگ و کورند پس آنان اندیشه ندارند. مثال دیگر (مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فِی ظُلُماتٍ لا یُبْصِرُونَ) مانند کسی است که آتشی برافروزد پس آندم که روشن کرد آن آتش گرداگرد او خدا ببرد روشنی ایشان را و واگذاردشان در تاریکیها در حالیکه نبینند.

 باید توجه داشت که گاهی گوینده و یا نویسنده دو مثل در گفته و یا نوشته خود می آورد. مانند(وَ ما یَسْتَوِی الْأَعْمى وَ الْبَصِیرُوَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُوَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ) و برابر نیستند نابینا و بینا و نه تاریکیها و نه روشناییها و نه سایه و نه حرارت .این صنعت ارسال المثلین نام دارد.

 14- تبدیل یاعکس- عبارت از تغییر دادن محل کلمات . یعنی آن جمله ای را که در ابتدای عبارت آمده است در آخر جمله بیاورند. مثال فارسی: در یمن است پیش منست . پیش منست در یمن است.

 قرآن می فرماید (یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ وَ یُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْلِ) خدا در می آورد شب را در روز و روز را در شب.

 15- ترصیع- در اصطلاح گفتاریست که جمله ای با جمله دیگر هموزن و در تعداد حروف یکسان باشد.مانند این مثال فارسی: شام رفته و بام خفته. سال از صد بیرون و مال از حد فزون. همه را تلف کرده و اسف برده. در این مثال کلمات: شام ،بام- رفته، خفته – سال، مال – صد، حد – بیرون، افزون و... ترصیع هستند. مثال از قرآن کریم (إِنَّ إِلَیْنا إِیابَهُمْ و ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا حِسابَهُمْ) و یا مانند آیه شریفه(إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیمٍ)

 در آیه شریفه اول : ایابهم و حسابهم. و در آیه دوم : ابرار و فجار –نعیم و جحیم ترصیع می باشند.

 16- سجع یا تسجیع- در اصطلاح آنست که گوینده یا نویسنده کلمات آخر سخن ویا نوشته خود را هموزن بیاورد . سجع در نثر حکم قافیه را دارد. یادآوری می شود که سجعهای قرآن مجید «فاصله » نام دارد. چون توافق کلمات قرآن در اصطلاح فواصل آیات نامند نه سجع. قرآن خود نیز به این موضوع اشاره دارد. (کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ) و یا (کِتابٌ فُصِّلَتْ آیاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ)

 اما در بحث صناعات ادبی فواصل قرآن را باید سجع نامید . مثال فارسی: بحریست مواج و شخصی نقاد. در این جمله : بحر با شخص ومواج با نقاد سجع اند. قرآن می فرماید (فِیها سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ و أکْوابٌ مَوْضُوعَۀٌ) یا این آیه (فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ وَ إِلى رَبِّکَ فَارْغَبْ)

 در آیات بالا کلمات مرفوعه با موضوعه و فانصب با فارغب سجع هستند.

 17-تعمیم – آنست که گوینده مطلبی را بطور عموم بیان کند و هدف او این باشد که آن مطالب را از انحصار بیرون آورد. مثال (ما یُقالُ لَکَ إِلاَّ ما قَدْ قِیلَ لِلرُّسُلِ)گفته نمی شود به تو مگر آنچه گفته شده به پیامبران.مثال دیگر (وَ کَأَیِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُها وَ إِیَّاکُمْ) و بسیاری از جنبندگان بر نمی دارد روزی خودرا خدا روزی می دهد آنها را و شما را.

 18- تجاهل العارف- در لغت بمعنی خود را به نادانی زدن است. در اصطلاح ادبی آنست که نویسنده موضوع معلوم و مشخصی را مجهول و نا شناخته بشمار آورد و آنرا بپرسد. این صنعت برای مبالغه در تشبیه ، یا اظهار تعجب یا تحقیر بکار می رود. مثال فارسی: آینه در پیش آفتاب نهادست یا شعاع جبین است. به این آیه توجه شود (أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها) آیا شما سخت ترید یا آسمان که خدا بنایش کرد. یا (أَ أَنْتُمْ أَنْزَلُْتمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ) آیا شما فرود آورده اید آنرا از ابرها یا ما فرود آورنده ایم.

 19- تنسیق الصفات- آنست که گوینده و یا نویسنده صفات و خصوصیات کسی و یا چیزی را پی در پی و به دنبال هم بیاورد. مانند این عبارت فارسی: کریم است و رحیم است و غفور است ودود.

 (الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ) صفات : ملک – قدوس- سلام – مومن- مهیمن – عزیز – جبار- متکبر پی در پی آمده است.

 20- تحکم- در اصطلاح بدیع آنستکه گوینده کسی را بدگویی کند اما از بکار بردن الفاظ و عبارات زشت و ناپسند دوری نماید . (بَشِّرِ الْمُنافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً) بشارت ده منافقین را به اینکه برای آنهاست عذابی دردناک. یا آیه (فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ) در هردو آیه کافران را با لفظ بشارت بدگویی می کند.

 21 – توزیع- به معنی بخش کردن و تقسیم کردنست. اما در اصطلاح آنست که یک حرف را در یک یا چند جمله بیاورند. مثلا درفارسی گفته می شود : شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی. تکرار حرف شین ملاحظه می شود.در قرآن آمده (کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً وَ نَذْکُرَکَ کَثِیراً إِنَّکَ کُنْتَ بِنا بَصِیراً) در این آیه حرف کاف تکرار شده است.

 22-تفریق- به معنی جدا کردن است . اما در بحث صناعت ادبی آنست که گوینده ابتدا دو چیز همجنس و یا مشابه یکدیگر را آورده سپس در ستایش این دو فرق گذازند. مانند(لا یَسْتَوِی أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ) برابر نیست اهل دوزخ واهل بهشت . اهل بهشت رستگارند. ملاحظه می شود که اهل بهشت را فرق گذاشته است.

 23- تقسیم- عبارتست از آنکه گوینده چیزی را به اجزایی کوچکتر تقسیم کند و پس از آن هر جزیی را جداگانه بیان نماید . مانند(وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً) و آنکه برخی از ما مسلمانند و برخی از ما بیداد گرند پس هرکه اسلام آورد اختیار کرده اند راه درست و اما بیدادگران باشند آتش دوزخ را هیزم . یا مانند این آیه شریفه (الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ) آنانند که یاد می کنند خدای را ایستاده و نشسته و به پهلو درآمده.

 24- جمع- اگر چند چیز را در یک معنی گرد آورند و سپس آنها را تحت یک حکم قرار دهند جمع گفته می شود. مثال فارسی آن شعر معروف سعدیست که می فرماید:

 ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند       تا تو نانی بکف آری و بغفلت نخوری

 مثال از قرآن کریم(إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ) بی گفتگو می و قمار و بتان و تیرها که با آن قمار می کردند از کردار شیطانست. مثال دیگر (زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَناطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا)

 25 – حشو- در لغت به معنی آنچه که بوسیله آن درون چیزی را پر کنند . اما در اصطلاح ادبی آنست که دربین اجزای جمله یا میان دو جمله که بهم ارتباط دارند کلماتی بیاورند .البته در معنی جمله تغییری ایجاد نمی کند . بهترین و زیباترین نوع آن حشو ملیح می باشد. مثال فارسی:

 پیر پیمانه کش ما – که روانش خوش باد    گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

 در بیت فوق عبارت ( که روانش خوش باد ) حشو است و می توان آنرا حذف کرد. مثال از قرآن (وَ یَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما یَشْتَهُونَ) قرار می دهند برای خدا دختران را- منزه است او – وبرای ایشانست آنچه آرزو دارند. مثال دیگر(فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا - و َلَنْ تَفْعَلُوا- فَاتَّقُوا النَّارَ)

 26- ردالعجز علی الصدر- دو کلمه است که در تلفظ و معنی یکی باشند . اما یکی در ابتدای عبارت و دیگری در آخر آن آورده شود. بعبارت دیگر لفظی را که در آغاز سخن بوده در آخر کلام بیاورند. مثال فارسی:

 محیط است علم ملک بر بسیط       قیاس تو بر وی نگردد محیط

 کلمه (محیط) که درآخر آمده و عجز گفته می شود در اول عبارت اول که (صدر) نام دارد آمده است.قرآن کریم می فرماید(فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى) و یا مانند این آیه (وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ).

 27- طباق- طباق یا مطابقه یا تضاد عبارتست از آوردن کلماتی که از لحاظ لفظ یا معنا ضد یکدیگر باشند. مثال فارسی:

 در نا امیدی بسی امید است   پایان شب سیه سپید است

کلمات نا امید- امید- سیه – سپید طباق هستند. قرآن می فرماید(وَ ما یَسْتَوِی الْأَعْمى وَ الْبَصِیرُ وَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُ وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ).

 در اینجا کلمات اعمی-بصیر-ظلمات – نور- ظل- حرور دو به دو با هم طباقند. مثال دیگر (وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ) کلمات ایقاظ بمعنی بیداری و رقود یعنی خفتن.

 28- قسم –گوینده یا نویسنده در سخن خود برای تاکید یک مطلب سوگند یادمی کند. در قرآن کریم این گونه آیات فراوانست . نمونه هایی از آنها آورده میشود (وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ) سوگند به روزگار که انسان بی گمان در زیانکاریست. یا مانند (وَ الْعادِیاتِ ضَبْحاً) سوگند به اسبان دونده که نفس زنند.

 29- قلب- قلب یعنی وارونه کردن تمام حروف یک کلمه یا بعضی از حروف آن . اما قلب کامل آنست که تمام عبارت قلب یا وارونه کنند و همان کلمات و معنی اول بدست آید. مثال فارسی:

 شو همره بلبل بلب هر مهوش       شکر به ترازوی وزارت بر کش

هر مصراع را اگر از آخر بخوانیم همان عبارت نخستین میشود. مثال از قرآن (وَ رَبَّکَ فَکَبِّرْ - کُلٌّ فِی فَلَکٍ)

 30- تجنیس- تجنیس یا جناس به معنی همجنس بودنست . پس آوردن الفاظی می باشد که بهم شباهت دارند اما در معنی مختلفند. تجنیس دارای انواعی است که عبارتند از جناس تام- جناس زاید- جناس مزدوج – جناس خط و...

 مثلا در این آیه (یَکادُ سَنا بَرْقِهِ یَذْهَبُ بِالْأَبْصارِ یُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ إِنَّ فِی ذلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصارِ)

 نزدیکست که روشنی برق آن ببرد دیده ها را می گرداند خدا شب و روز را برفتن و آمدن از پی یکدیگر .به یقین در آن دلالتی برای صاحبان بصیرت. چنانکه ملاحظه می شود (ابصار) اول به معنی چشم است ولی ابصار دوم معنی بصیرت و بینش می باشد.یا مانند این آیه (وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُقْسِمُ الُْمجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غَیْرَ ساعَةٍ) روزی که بپا شود رستاخیز سوگند یاد کنند کافران که نماندند جز ساعتی.

 شاهد در کلمه ( ساعه ) است که اولی بمعنی روز قیامت و ساعه دوم به معنی ساعت ویا جزیی از شبانه روز. مثال دیگر(وَ قِیلَ مَنْ راقٍ وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ وَ الْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ إِلى رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ)

 شاهد کلمات راق-فراق و ساق – مساق می باشد. یا این آیه (وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ) کلمات ناضره و ناظره جناسند.

 31- سوال و جواب- آنستکه در سخن پرسش و پاسخی بوجود آید . مانند این عبارات فارسی:

 چون شد؟ شهید شد.به کجا؟ دشت ماریه . کی ؟ عاشر محرم . پنهان؟ نه بر ملا.

 قرآن می فرماید(عَمَّ یَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ) از چه چیزی مشرکان قریش از یکدیگر می پرسند؟ از خبر بزرگ.

 32- اعنات-در لغت بمعنی کسی را به زحمت انداختن است. اما در اصطلاح آنست که گوینده پیش از آخرین حرف کلمات موزون یک یا چند حرف را تکرار کند. گاهی این صنعت موجب جناس می شود مانند (فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ) مثال دیگر(فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلا تَقْهَرْ وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ) و اما یتیم را قهر مکن و اما تهیدست سوال کننده را محروم ساز .

 کلمات تقهر-تنهر و مخضود – منضود اعنات هستند.

 33-اعاده- عبارتست از آوردن لفظی که جند بار تکرار شود . این عمل تنها بمنظور تاکید انجام می شود. مانند آیه زیر(الَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهَا الَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کانُوا هُمُ الْخاسِرِینَ)

 و آنانکه شعیب را تکذیب کردند گوییا هر گز نبودند در آن شهر آنانکه تکذیب کردند شعیب را تنها ایشان زیانکارانند.

 چنانکه ملاحظه می شود ( کذبوا شعیبا ) دو بار در یک جمله تکرار شده است.