| شیراز از نگاه حافظ |
| ساعت ۳:۳٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠ |
|
مهمتر اینکه قرآن شریف را زیاد مطالعه می کرد و آنرا از حفظ داشت. مراد از ذکر تحصیل و مطالعات حافظ این است که اولاً او را تنها شاعر و سراینده غزل ندانیم بلکه انتساب عارف بر او امری مسلم است. ثانیاً از کتابهایی که مورد استفاده و استفاضه وی قرار گرفته همگی آثار فلسفی و عرفانی و دینی دشوار زمان حافظ بوده که مطالعه آنها کار هر کسی نبوده است و تنها حافظ با کمک آنها «لطایف حکما با کتاب قرآنی» را توأمان جمع کرده است. هر قدر در مورد حافظ گفته شود شاید قطره ای از دریای روح لطیف و ارزش معنوی وی نتوان باز گو کرد. پس سخن را خاتمه داده به اصل و محتوای موضوع که نگاه حافظ به شیراز و اصولاً دید وی به زادگاهش بوده پرداخته می شود. حکومت شیخ ابواسحق اینجو در فارس دوران آرامش و آزادی و آسایش مردم و همگان در کنار یکدیگر به خوشی می زیند و «جنگ هفتادو دو ملت» را موافق و مناسب زندگی خود نمی دانند. در سایه آرامش به تحصیل کمال و کسب ادب می پردازند. بنابراین حافظ به شیراز با اعتماد و اطمینان مضاعفی می نگرد. باید دانست که علاقه ودید حافظ به شیراز از منظر دیوان او و غزلیاتش بخوبی مشهود است و این اشارات با رویدادهای تاریخی زمان حافظ تطابق دارد. بنابراین در دیوان حافظ اگر غزلی شیوا و دلپسند خوانده می شود یقین در خلال ابیات آن رمزآسا و یا آشکارا واقعه ای در روانش و در اندیشه اش سیر می کند. چراکه حافظ را نباید یک شاعر ساده اندیش و مبالغه گو به شمار آورد. زیرا وی پیش از اینکه حتی شاعر باشد به مسایل دینی و فلسفی و عرفانی کاملاً آشنایی داشته و بینش وی در منتهای دریافت تأملات و دقایق اجتماعی است. لذا دید و دلبستگی حافظ به شیراز از دو منظر قابل بررسی است: یکی مطابقت سروده هایش با رخدادهای جامعه که گاهی بر وفق مراد وی است و دیگر طبیعت متنوع و چهارفصل شیراز در آن برهه از زندگی حافظ. حافظ بعد از تحصیلات و کنجکاوی اش در فراگیری علوم زمان به عنفوان جوانی می رسد. شهر شیراز به یمین دولت شیخ ابواسحق اینجو حکمران فارس از امنیت و آرامش کاملی برخوردار بود و مردم از جمله شاعر جوان ما با کمال آسایش و راحتی روزگار می گذرانیدند. اماکن خیر در شهر،مساجد، مدارس و خانقاهها و املاک فراوانی که برآنها وقف کرده بودند بوفور یافت می شد. شیخ ابواسحق پادشاهی آزادی خواه بود که مردم را در آزادیهای احتماعی مخیر می داشت. شیراز در یک زمینی هموار بنا شده بود که دور شهر بارویی از زمان آل بویه برجا مانده بود. بدین ترتیب حافظ جوان نیز در این جامعه آزاد بو اسحاقی با شعف و مصلحت جویی زندگی می کرد و مسایل سیاسی زمان را به دقت زیر نظر داشت. شیراز که به گفته ابن بطوطه بهشت روی زمین بشمار می آمد و از هر سو طرب و شادمانی بر آن بارز، در این روز ها شاهدجنب و جوش حافظ جوان بود که هم از ثروت بهره داشت و هم از دانش. او از حافظان قرآن بود و در همین زمان قاریان در شهر بودند که به آواز خوش قرآن می خواندند. با یورش محمدمبارزالدین حکمران کرمان ویزد به شهر شیراز سلطنت ابو اسحاق در هم پیچیده شد و این واقعه در شعر حافظ بازتابی تأسف انگیز دارد. راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود دوران بعد از بواسحاق زمان استبداد مبارزالدین بود که اشعاری حاکی از خشم شاعر را به دنبال دارد. اوپادشاهی تندخو و ستمکار و متعصب بود بطوریکه حافظ اغلب او را «محتسب» می نامد و از اینکه آزادی و امنیت مردم را ضایع کرده حافظ در اندیشه آزاردادن اوست. ازاین جهت برخلاف عقیده محتسب به سرودن اشعاری تند به الفاظی از (می- میخانه- باده- مغ) می پردازد. دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود اگرچه باده فرحبخش و باد گلبیزست به بانگ چنگ مخور باده که محتسب تیزست محتسب داند که حافظ عاشق است وآصف ملک سلیمان نیز هم حافظ ستم بر همشهریان را برنمی تافت و رندانه در احقاق حق مردم تلاش می کرد تا اینکه شاه شجاع پدر ریاکارش را کور کرد و خود به جای او نشست و حافظ نیز چنین بشارتی را به شیرازیها می دهد که : ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند وز وی جهان برست و بت میگسار هم دوران حکومت شاه شجاع دوباره آزادی و شادمانی مردم را به دنبال داشت و حافظ نیز به مراد دیرینه خود رسید که : سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش نکته دوم راجع به علاقه ودید حافظ به شیراز چنانکه گذشت طبیعت سرسبز و مناظر بدیع و باغات دلگشای شیراز بود. بهار شیراز و عطر دل انگبزبهار نارنج آن لطف خاصی داشت و درختان سرو که باغها را پوشانده بودند و انواع میوه هاکه در خاک شیراز پرورش می یافت دل از بیننده می ربود. گردشگاههای فروان که از زمان سعدی نیز باقی مانده بود مردم را به طرف خود می کشانید. تنها حافظ نبود که «نسیم خاک مصلی و آب رکناباد» او را اجازه سیروسفر نمی داد. در بین تفرجگاههای شهر یکی «تکیه سعدی» نزدیک سرچشمه رکناباد در تنگ الله اکبر و دیگر باغ و زاویه سعدی. از نگاه حافظ شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است فرق است از آب خضر که ظلمات جای اوست تا آب ما که منبعش الله اکبر است شاعر آرمان طلب شیراز با نگاه تیزبین خود به بهار باصفای شهرش «نسیم روضه» شیراز را بدرقه راه مسافران می کند. دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس نسیم روضه شیراز پیک راهت بس شاعر رند شیراز بر خلاف سعدی بزگوار دل از شیراز بر نکند و به سفر طولانی نپرداخت و یا اگر به سفری رفت یقین طولانی نبوده است.بلکه عمر خود را در شیراز که از صفا و زیبایی آن شهر و همچنین گلگشت مصلی و آب رکناباد خوشدل بود ،صرف نمود .زیبایی طبیعت و روانی طبع شاعر نگرش عمیق او را در محیط پیرامون خود عجین کرده بود. لذا با نگاهی دقیق به مجموع عوامل پیرامونش و سازگاری طبع زیبا پسندش هیچگاه به ترک شیراز خشنود نبود نمی دهند اجازت مرا به سیر و سفر نسیم باد مصلی و آب رکناباد بدیهی است که جهت شناخت نگاه حافظ به شیراز باید زمان و مکان در نظر گرفته شود . یعنی مثلا گردشگاه مصلی و آب رکناباد در آن زمان بدور از شائبه و آلودگی های صنعتی قرون اخیر لحاظ گردد تا بدین طریق مراد و دلبستگی حافظ و دید او به مناظر بکر و فضای سرسبز افق تا افق شیراز و نیز دلیل توجیه علاقه اش به شیراز معلوم شود.ولی متاسفانه زندگی صنعتی شاید مقداری و یا شاید بیشتر طبایع اصیل را از ما گرفته است. گذشته از سفری که به بندر هرمز – اگر صحیح باشد- و یک مسافرت اجباری به علت دلخوری با شاه شجاع به یزدکرد بقیه عمر را در شیراز گذراند. حافظ دوسال در یزد بصورت تبعید زندگی کرد.ولی با وجود تفرجگاههای خوب و مدارس علمی و خانقاهها در آنجا قراری نداشت و نگاهش به شیراز بود. در آن غربت و پریشانیها آرزو می کرد که « به روز واقعه پیش نگار خود» در شیراز باشد. چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم دوری از شیراز و اندیشه راجع به طبیعت این شهر او را دلتنگ می کند تا جایی که شهر یزد را «زندان سکندر» می نامد و آرزو می کند که به شیراز باز گردد. خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم لذا دوری از شهرش شاعر نازک طبع را به گریه و زاری می کشاند. نماز شام غریبان چو گریه آغازم به مویه های غریبانه قصه پردازم به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب مهیمنا برفیقان خود رسان بازم همچنین حافظ شاید همراه با وزیران و بزرگان یزد یکبار به اصفهان مسافرت کرده باشد . اما باز غم غرابت از شیراز او را آسوده نمی گذارد و می سراید: گرچه صد رود است از چشمم روان زنده رود و باغ کاران یاد باد و در مقام مقایسه نیز شیراز را بر شهر اصفهان رجحان می دهد. اگر چه زنده رود آب حیات است ولی شیراز ما از اصفهان به وقتی در یورش تیمور لنگ که دو سه سال پایان عمر حافظ رخ داد با آهنگی که نشان از اخلاق و علاقه اش به شیراز از آن آشکار است از لطف «حق » کمک می گیرد که حق نگذارد با سقوط شیراز « چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی » بیفتد. به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی او به شیراز عشق می ورزد و در غزلی دعایی می فرماید: خوشا شیراز ووضع بی مثالش خداوندا نگه دار از زوالش ز رکناباد ما صد لوحش الله که عمر خضر می بخشد زلالش میان جعفرآباد و مصلی عبیر آمیز می آید شمالش به شیراز آی و فیض روح قدسی بخواه از مردم صاحب کمالش بنابر این چگونه میتوان پذیرفت که حافظ بر خلاف میل باطنی و طبعش به دوری از شهرش رضایت دهد و یا تاب جدایی از شیراز و گردشگاههایش را داشته باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منابع 1-دیوان حافظ- محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی- انتشارات اقبال 1353 2- تاریخ ادبیات – دکتر رضا زاده شفق- انتشارات شهسواری 1320 3 از کوچه رندان- دکتر عبدالحسین زرین کوب-انتشارات فرانکلین -1354 4- از سعدی تا جامی- ادوارد براون – ترجمه علی اصغر حکمت-ابن سینا 1351
|
|
| مشخصات نويسنده |
| آرشيو وبلاگ |
| صفحات وبلاگ |
|
|
| مطالب اخير |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لينکستان |
|
|
| پيامک بلاگ |
|
|
| فيد منتخب من |
|
|
شمس الدین محمد حافظ که او را لسان الغیب لقب داده اند در اوایل قرن هشتم در حدود سال 726 هجری در شیراز تولد یافت. نام پدرش را بهاء الدین نوشته اند. وی تحصیلات علوم دینی و قرآنی را در زادگاه خود شیراز شروع و به مجلس درس بزرگان و دانشمندان زمان خود از جمله «قوام الدین عبدالله» راه یافت. حافظ به مطالعه «کشاف» زمحشری و تحصیل قوانین ادب و آموختن دواوین شاعران عرب پرداخته و همچنین «مصباح» مطرزی در علم نحو و «مطالع الانظار» «بیضاوی» در حکمت و «شرح مطالع» قطب الدین رازی را در منطق و «مفتاح العلوم» سکاکی در ادب را بخوبی آموخت. 
